بهلول  ۳۰ شهریور  ۱۴۰۲

اندوه برجا مانده از یک رستخیزم
با مردم خوشحال شهرم در ستیزم
حیرت زده در حسرت فصل بهارم
از فصل پاییز و زمستان در گریزم

کاوه   ۳۰   شهریور   ۱۴۰۲

این عکس پریشانزده در قاب منم من
آن صید سراسیمه به قلاب منم من
بیچاره هر آنکس که به من عشق بورزد
آشفته تر از مظهر سیلاب منم من

کاوه   ۱۴۰۲   ۲۸   شهریور

هزاران نسل را کردی تو ویران
سراغت خواهم آمد فصل جبران
تقاص فتنه هایت را بگیرم
که خلقی گردد‌ از محصول،حیران!

کاوه   ۲۳ شهریور ۱۴۰۲

من عاشق صبحم و ز شب بیزارم
بر هرچه که شد سیه نباشد کارم
دادار جهان به من کمی نور بتاب
با نور تو من در این زمان بیدارم

۲۲  شهریور    ۱۴۰۲   بهلول  

زاری کنان در این جهنم، پا نهادیم
بیهوده اوقات گران، بر باد دادیم
خیری ندیدیم از تکاپوهای ایام
بااین همه، ما مردمی همواره شادیم!

کاوه  ۲۱ شهریور ۱۴۰۲

حس میکنم خورشید عالمتاب مرده
باغ گل و ریحان ز فقدانش فسرده
حس میکنم ایزد پشیمان گشته ازخلق
افسار عالم را به یک شیطان سپرده

کاوه   ۲۰  شهریور   ۱۴۰۲

گاهی سکوتت مثل یک الماس ناب است
گویی که این‌ آدم کماکان غرق خواب است
گاهی که لازم می‌شود حرفی ، کلامی
آن جمله های نغز تو ، عین صواب است

کاوه   ۱۷  شهریور  

دوباره شب شد و بوی فراغت
به هر سو میروم گیرم‌سراغت
وصالت کی شود ما را میسر
منور کن جمالم بر چراغت

کاوه   ۱۵  شهریور   ۱۴۰۲

منم کاوه حبیبم آریان است

لباس من ، درفش کاویان است

نشانی خواهم از ضحاک امروز

که پتک و پرچم و کاوه ، همان است

کاوه   ۱۴۰۲   ۱۵ شهریور  

دانی که چرا ز دست تودلگیرم
تو ناز کنی و من پی تطهیرم
لاپوش کنی نگاه خود را از من
انصاف بده که بنده بی تقصیرم

کاوه   ۱۵  شهریور   ۱۴۰۲   

بیچاره هر آنکس که دلش، زود تپید

از آدم و غیر آدمی، حرف شنید

این قلب صنوبری ، گهی تند تَپَد

هرگز ز تپیدنش کسی، خیر ندید

کاوه   ۱۳ شهریور   ۱۴۰۲  

نگاهت را بگیر از این نگاهم

من و دنیا و این بخت سیاهم

دلت را من نمی‌خواهم گذر کن

در این دنیای وحشی بی پناهم

کاوه    ۱۴   شهربور   ۱۴۰۲

برو عاشق، حواست جمع باشد
که عمر عاشقی، چون شمع باشد
تمام عمر خود را ،صرف دل کن
که در سوداگری، دل منع باشد

کاوه   ۱۰  شهریور   ۱۴۰۲

از زخم تنم ، ندای شافی آمد
اخبار ظفر، به قدر کافی آمد
چندیست که در کمین یک ابلیسم
الوعده وفا، فصل تلافی آمد

کاوه   ۱۱  شهریور    ۱۴۰۲

دست در پیش تو آرم که مرا شاد کنی

یا که در وقت دِهِش،باز مرا یاد کنی

من به امید وصال تو گدایی کردم

می شود با کَرَمَت،خانه ام آباد کنی ؟

کاوه   ۱۴۰۲  ۱۲   شهریور  

خرناس کشان پی تباهی رفتیم
در وقت سحر ، پی سیاهی رفتیم
چشم بستیم بر آن نعمت موجود،ولی
دائم پیِ وعده یَ شفاهی رفتیم

کاوه   ۷ شهریور

بوسیدن دست مردمان، ننگین است
این ننگ برای صالحان،سنگین است
مجبور شدی اگر ببوسی دستی ---
بوسیدن دست مادرت ، شیرین است

کاوه  ۲ شهریور ۱۴۰۲

چون تیر در کمانی ،از چله پرکشیدم
خوردم به چشم مستت،از اشک تو چشیدم
با اشک مملو از خون ،کردی مرا نمک گیر
با چشم خون گرفته، رد جنون کشیدم