بهلول ۳۰ شهریور ۱۴۰۲
اندوه برجا مانده از یک رستخیزم
با مردم خوشحال شهرم در ستیزم
حیرت زده در حسرت فصل بهارم
از فصل پاییز و زمستان در گریزم
اندوه برجا مانده از یک رستخیزم
با مردم خوشحال شهرم در ستیزم
حیرت زده در حسرت فصل بهارم
از فصل پاییز و زمستان در گریزم
این عکس پریشانزده در قاب منم من
آن صید سراسیمه به قلاب منم من
بیچاره هر آنکس که به من عشق بورزد
آشفته تر از مظهر سیلاب منم من
هزاران نسل را کردی تو ویران
سراغت خواهم آمد فصل جبران
تقاص فتنه هایت را بگیرم
که خلقی گردد از محصول،حیران!
من عاشق صبحم و ز شب بیزارم
بر هرچه که شد سیه نباشد کارم
دادار جهان به من کمی نور بتاب
با نور تو من در این زمان بیدارم
زاری کنان در این جهنم، پا نهادیم
بیهوده اوقات گران، بر باد دادیم
خیری ندیدیم از تکاپوهای ایام
بااین همه، ما مردمی همواره شادیم!
حس میکنم خورشید عالمتاب مرده
باغ گل و ریحان ز فقدانش فسرده
حس میکنم ایزد پشیمان گشته ازخلق
افسار عالم را به یک شیطان سپرده
گاهی سکوتت مثل یک الماس ناب است
گویی که این آدم کماکان غرق خواب است
گاهی که لازم میشود حرفی ، کلامی
آن جمله های نغز تو ، عین صواب است
دوباره شب شد و بوی فراغت
به هر سو میروم گیرمسراغت
وصالت کی شود ما را میسر
منور کن جمالم بر چراغت
منم کاوه حبیبم آریان است
لباس من ، درفش کاویان است
نشانی خواهم از ضحاک امروز
که پتک و پرچم و کاوه ، همان است
دانی که چرا ز دست تودلگیرم
تو ناز کنی و من پی تطهیرم
لاپوش کنی نگاه خود را از من
انصاف بده که بنده بی تقصیرم
بیچاره هر آنکس که دلش، زود تپید
از آدم و غیر آدمی، حرف شنید
این قلب صنوبری ، گهی تند تَپَد
هرگز ز تپیدنش کسی، خیر ندید
نگاهت را بگیر از این نگاهم
من و دنیا و این بخت سیاهم
دلت را من نمیخواهم گذر کن
در این دنیای وحشی بی پناهم
برو عاشق، حواست جمع باشد
که عمر عاشقی، چون شمع باشد
تمام عمر خود را ،صرف دل کن
که در سوداگری، دل منع باشد
از زخم تنم ، ندای شافی آمد
اخبار ظفر، به قدر کافی آمد
چندیست که در کمین یک ابلیسم
الوعده وفا، فصل تلافی آمد
دست در پیش تو آرم که مرا شاد کنی
یا که در وقت دِهِش،باز مرا یاد کنی
من به امید وصال تو گدایی کردم
می شود با کَرَمَت،خانه ام آباد کنی ؟
خرناس کشان پی تباهی رفتیم
در وقت سحر ، پی سیاهی رفتیم
چشم بستیم بر آن نعمت موجود،ولی
دائم پیِ وعده یَ شفاهی رفتیم
بوسیدن دست مردمان، ننگین است
این ننگ برای صالحان،سنگین است
مجبور شدی اگر ببوسی دستی ---
بوسیدن دست مادرت ، شیرین است
چون تیر در کمانی ،از چله پرکشیدم
خوردم به چشم مستت،از اشک تو چشیدم
با اشک مملو از خون ،کردی مرا نمک گیر
با چشم خون گرفته، رد جنون کشیدم