کاوه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲
در گذار از زمهریر بیقرار
ساز هستی می نوازد چون هزار
سر رسید عصرِ زغالِ روسیاه
بی هیاهو می رسد فصل بهار
در گذار از زمهریر بیقرار
ساز هستی می نوازد چون هزار
سر رسید عصرِ زغالِ روسیاه
بی هیاهو می رسد فصل بهار
خلقت هر آدمی،از ابتدا یک راز داشت
بوالبشر از قاعده،حاجت به یک انباز داشت
گر دلارامی نباشد تا بسازد عشق را..
آفرینش از اساسش، کوک ناهمساز داشت
درختان بسان بشر زنده اند
در آغوش این خاک، بالنده اند
ز مخلوق بی حد پروردگار
به بزم نباتات،. فرمانده اند
از مقام شانه هایت،چنگ در گیسو کشم
در صفای دیدگانت،کلک در ابرو کشم
گوشه چشمی اگر سوی مریدت افکنی
چرخ را با اخترانش،دست بر زانو کشم
گاهی به خوابم می رود، آن چهره لاهوت تو
مبهوت میگردم من از، آن چشم چون یاقوت تو
سر می دوانی این دل مشتاق را تا صبحدم
آن دم بیازارد مرا، آن خصلت طاغوت تو
قضاوت نکن ،این تن خسته جان
تو قبل از قضاوت،ز دردم بدان
بیا جای من باش در آزمون
سپس آن رجزها ، برایم بخوان
کج دار و مریز ،جام خالی ز شراب
گر ساقی می شدی، نده خلق عذاب
عطشان شده احوال من از وعده پوچ..
یک مست که چون تشنه شود خام سراب!
در جهانی که ریا دل می برد
یا که آهو چون پلنگان، میدرد
گر صداقت شد مرامت ؛باختی!
هفت رنگی پیشه کن ،ای با خرد!
کنج مرصاد ، پی صید عزیزی هستم
صید در دام شد و من به هوایش جستم
چشم صیدم به من افتاد و دل از من بربود
این چه صیدی ست،که یکباره به آن دل بستم
ای بلبل شیرین سخن، هر دم که وا کردی دهن
شور و شعف بر پا شده ، ای رونق هر انجمن
همچون گلی در یک دمن،یا عندلیبی در چمن
با بانگ خود غوغا کنی ، بهر شکوه این وطن
چشم تو در چشم من ،دائم گواهی می دهد
جای دلگرمی به من، پیغام واهی می دهد
مثل آن صیاد خسته، تور او خالی ز صید
دست آن طفل گرسنه ، گوش ماهی می دهد!
من نمیدانم چرا جان سخن جعلی شده!
آن خطیب عیب جو،این روزها اهلی شده!
هرکجا حرفی زصدق و راستی آید میان
مزد آن صاحب سخن در انتها سیلی شده!