کاوه ۳۰ تیر ۱۴۰۲ جمعه
گویند عاقل شهر، از ترس جان رمیده
چون تیر در کمانی،از چله پر کشیده
بی حال و ناتوانیم،چون مردمان خسته
خون رَگان ما را ، زالو صفت مکیده
میل فراق دارم یخ بسته راه رفتن
در سختی زمانه، پای کسی سریده
نوشیده جام می را مطرب برای خواندن
آن مستی شبانه، زود از سرش پریده
شیطان مدام ما را،با طعمه می فریبد
چون او حرامزاده،هرگز کسی ندیده
میل وصال دارد آن عاشق کذایی
با نیش بوسه هایش،روی مَنَش خلیده
بر تن لباس پاره با وصله های ناجور
چون یوسف گنهکار،با جامه دریده
نارنج و تیغ تیزی،افتاده دست نِسوان
از عشق روی یوسف، دست همه بریده
از چشم ما نهان شد آن لعبت دلارام
طعم فراق محبوب،گاهی کسی کشیده؟
همراه هرگل سرخ،چندین هزارخار است
عمرا کسی گلی را، با شاخ و بن نچیده
مردی چلاق دیدم، عاجز ز کار و بارش
چون افعی بیابان، دست کسی گزیده
گویا که تازه داماد نادم ز کرده خویش
روز وصال معشوق، رنگ از رخش پریده
دنبال جنس نابی، ای مرد کارکشته ؟
جنسی چنین فریبا، ایزد نیافریده