یهلول عاصی ۲۲ اسفند ۱۴۰۳
بسان منهج آن مرد صراف
سخن ریزی مکن ای مرد حراف
سخن کوته کن و بر مبلغ افزا
که در هنگامه آن مسگر زند لاف
بسان منهج آن مرد صراف
سخن ریزی مکن ای مرد حراف
سخن کوته کن و بر مبلغ افزا
که در هنگامه آن مسگر زند لاف
پرده پوش حرم عیش نمیدانی کیست ؟
تو که خود فکر ظهوری،ز چه ایراد کنی ؟
تا تو را هست مجالی ز پس پرده در آ
ناگهان فکر همان پرده که افتاد کنی
نخ نما گشته کنون پرده ی جلباب ولی
تو که خود پرده خویشی ز چه فریاد کنی
آن همه مظلمه چون کوه !تو یک منجی باش
لحظه ای کار همان تیشه ی فرهاد کنی
سایه گسترده به عالم سر ضحاک کنون
می شود کاوه جلودار که امداد کنی!
این روزهای من گره خورده با روزهای تو
می سوزد این جان دلزده ، با سوزهای تو
این شعله های من است که به رقص آمده
خاکسترم نثار و تحفه فیروز های تو
بر در حجله رسیدم گربه ای دیدم سیاه
کشتم آن جاندار بی آزار دائم بی پناه
چاره جز این ندارم تا که دفع شر کنم
مشکل از جای دگر بوده، نه از آن بی گناه
به درازنای سالی، شب من به صبح آمد
به چه کار آید این دل ؟اگر او کنار آید
دل اگر رفیق باشد نَ تَپَد ز فُرقَت او
شب تیره با خیالش ،دوهزار قصه زاید