کاوه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
در زندگانی گه چنینی، گه چنانی
باید که آن رمز نهانی را بدانی
در گردش گردون عجب رازی نهفته
دستی که دادی با همان دستت ستانی
در زندگانی گه چنینی، گه چنانی
باید که آن رمز نهانی را بدانی
در گردش گردون عجب رازی نهفته
دستی که دادی با همان دستت ستانی
در کوره راه هستی،این قاعده عجیب است
هر کس که زنده باشد در زندگی غریب است
مطلوب این جماعت،شخصی که مرده باشد
آن کس که جان سپارد یک آدم نجیب است
بشنو نصیحت از من ، از مرده ها حذر کن
دریاب زنده ها را ، این راز یک فریب است
در جهانی که تر و خشکش یکیست
هیچ میدانی خردمندی به چیست ؟
کور بودن ، لال گشتن ، کر شدن
غیر از این ،راه نجاتی نیست،نیست
آن فرد که شیدا شد زیبنده تکبیر است
هرنسل که عاشق شد شایسته تکثیر است
در عالم مافیها ، آن چیز که شاذ افتد
چون امتعه نادر شد،مستوجب تقریر است
چه خوش گفت آن عالم ضد جنگ
ز فرجام شومِِ شرنگ و فشنگ
ره رستگاری به شمشیر نیست
سعادت نیاید به چنگال و چنگ
به کف یک قلم گیر و شمشیر نِه
رهایی میسر شود بی تفنگ
سرزنش کردی مرا، یکبار هم تمجید کن
در نگاه سرد خود اینبار هم تردید کن
خسته ام از آنهمه دلسردی چشمان تو
گر نمیخواهی مرا از قلب خود تبعید کن
تا که آگه نشوی مزه ی عصیان نچشی
هرگز آگه نشوی تا که ملامت نکشی
اهل تغییر همه سرکش و یاغی باشند
پس تلنگر نخوری تا که نباشد گزشی
دل من سنگ شده بس که فضاحت دیدم
از همه گوشه آفاق ، وقاحت دیدم
آنکه دائم به همه درس صباحت میداد
تا به او خیره شدم جمله قباحت دیدم
هیچ میدانی که فرق سیره و رخسار چیست ؟
این یکی دارد زوال و آن دگر بس پایدار
در پی کالای ارزان ، گر نمی گردی هنوز
قلب زیبا را طلب کن، نی رخ زیبای یار
هیچ میدانی چه باشد بهترین راز وجود؟
عاشقی خوب است مشروط بر چندین حدود
حد خویش و حد معشوقت اگر دریافتی
غیر از این دیگر رها کن مصلحت، بشکن قیود
گاهگاهی از عزیزان خودت تمجید کن
بهر اتقان مودت ،مهر را تشدید کن
فرصت ناچیز عمرت،زود فانی می شود
مهلت کافی نداری عشق را تمدید کن
خوشا آنان که بعد از ترک منصب
به نیکی نامشان جاوید ماند
بلند آوازه چون ناهید رخشان
که همچون پرتو خورشید ماند
ماجراجویی نکن ای خام دست تازه کار
تا نگردد کارهای ناصوابت، بیشمار
نزد استادی برو شاگردیِ ابرار کن
تا نباشد نوچگی، هرگز نگردی کامکار
آنچه باشد در ضمیر شهریار
می شود در فعل رعیت آشکار
باطن والی ، سلوک رعیت است
این بود رسم و حساب روزگار
((سالی که نکوست از بهارش پیداست))
مُلکی که نکوست روزگارش پیداست
معشوق مجو ، پی دلارامی باش
یاری که نکوست از وقارش پیداست
بیخود پی مرکب گران می گردی
اسبی که نکوست از سوارش پیداست
آهوی ختن اگر چه نایاب شده!
عطری که نکوست از جوارش پیداست
دلخوش شده بوجار پریشان به نسیم
بادی که نکوست از غبارش پیداست
بستان نشود هر چه ولنگار شود
باغی که نکوست از حصارش پیداست
با هر کس و ناکسی به محفل منشین
بزمی که نکوست از نگارش پیداست
این دل بی ادعا را سالها دادم فریب
تا که شاید لحظه ای گردم به دامانت قریب
بارها در انتظار گوشه چشمی ز تو!
کوچ کردم از دلت رفتم به آغوش رقیب!
فصل بهار چون رسد میل چمن به سر زند
روح پی وصال جان، روی نسیم پر زند
می رسد از هزار سو ،فال خوش زمانه ها
نیت عیش پاک کن عشق خودش به در زند
اختر من را ببین در نامرادی شهره است
در وفور ناز و نعمت،طالعم بی بهره است
دوش دیدم ز آسمان باران زر می بارد و
آنچه در دستان ما افتاد مشتی نقره است
آنگونه بزی که بعد یک عمر اگر
تصویر تو دست یک جماعت افتاد
گویند فلانی چه عجب زیست،خهی
با نام پدر ، به خود ببالد اولاد
هر چه گشتم این جهان را با چراغ
من ندیدم عاقلی ، در صحن باغ
مولوی گفتا به هفتصد سال پیش
هر که آگه شد،بسی شد نقره داغ
آدم عاقل که جایش باغ نیست
گر میسر شد ترا وقت فراغ
دانی که چرا موعد شب،ماه جمیل است؟
با آنکه شب تار شده ، باز جلیل است؟
ماهی که نجیب است چه حاجت به تلون؟
همرنگ جماعت نشود آنچه اصیل است
ببین تمام دشت ها،پر از شکوفه و گُلِه
میان سبزه و دمن ،نشاط در تبادله
نوای شادی و شرر،ز مرغ باغ در فضا
بروی شاخ و بوته ها، صدای ناز بلبله
اگر نجوشد از درون،برای تو بهار جان
بدون پرده گوش کن،بهار تو چه بنجله!!