کاوه ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
دانی که چرا ملجا ما میکده باشد ؟
با بی صنمان، مقصد ما بتکده باشد ؟
ما واله و مدهوش به انواع خیالیم
ای وای به قومی که توهم زده باشد!!
دانی که چرا ملجا ما میکده باشد ؟
با بی صنمان، مقصد ما بتکده باشد ؟
ما واله و مدهوش به انواع خیالیم
ای وای به قومی که توهم زده باشد!!
گمشده ی این زمان ، جز خرد ناب نیست
ای بشر خسته جان ، چاره این درد چیست؟
ناخوش و دل مرده ایم باز همه زنده ایم
ای متآلم بگو ، منجی این رنج کیست؟
اگر بیزاری از درد اسارت
برنجد روح تو از این عبارت
اسیری حبس در زندان نباشد
ندارد میله سهمی در مرارت
اسارت آنزمان باشد که روزی
خودت با ذهن خود،باشی حصارت
در غیبت ابر و مه، بهاری مطلب
از پرده دران تو رازداری مطلب
آن یاور پوشالی ما دوش نگفت؟!
از آدم خسته، جانثاری مطلب
خشکیده دوچشمان من امروز ز اشک
ای خفته! ز من گریه و زاری مطلب
شیوا اگر امروز نوای من نیست
افسرده دلم ز من هواری مطلب
پیراسته گر نیست ره و منزل یار
از مرکب خسته جان، سواری مطلب
از بتکده ها نوای محزون آمد
در شهر عزا ،ز کس شعاری مطلب
در میکده گر گذارت افتاد شبی
در میکده ها ز کس خماری مطلب
فرصت اگر امروز به عشاق افتاد
از عاشق کهنه ، سرسپاری مطلب
هر جا که بزرگان همه رفتند غلاف
از خار و خَسَ ش، تو شهریاری مطلب!
آدمی با یآس گاهی ، قفل این دنیا ببست
گاهگاهی با امیدش ،سِرّ این عالم شکست
درد باشد آرزو کردن برای حق خود!
در مکانی که بشر،درحسرت حقی نشست
چو عالم شود جمله ناسازگار
زمین و زمان و بشر،بیقرار
متاعی نباشد به از دوستی
تو همواره بذر مودت بکار
در تار و پود این جهان تاریخ شاهان را بخوان
نامردمی ها انچنان، هم در خفا هم در عیان
فرقی ندارد در زمان نوع شرارت هایشان
گر خرد باشی یا کلان ،عبرت بگیر، ای در مظان
با آنکه در احوال تو، شوری نمیبینم کنون
من شوق چشمان تو را ،از سر نمی رانم برون
با من کمی آهسته تر، از قصه رفتن بگو
دیوانه می گردم اگر ،رفتی به سر حد جنون