بهلول عاصی ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
زلف بر باد بده ،تا که دلم شاد کنی
این دل یخ زده با کام دل اباد کنی
عِطر موها بفشان بر سر هر کوی و گذر
وقت بوییدن گیسو ،دلم آزاد کنی
زلف بر باد بده ،تا که دلم شاد کنی
این دل یخ زده با کام دل اباد کنی
عِطر موها بفشان بر سر هر کوی و گذر
وقت بوییدن گیسو ،دلم آزاد کنی
چشمان پذیراست دمی راحت جانم
این چشم ربود ست همه روح و روانم
در مسلخ عشاق ، کمی رحم نباشد
افسرده نهان دوش ، کنون شاه جهانم
ای حوصله،حفظم کن از این ذهن دل افگار
از فتنه پوشیده در این مخزن الاسرار
هر گاه که در خلوت دنجی به قرارم
می دزد از این روح، دمی گردش افکار
هر چند که ما در پی انکار نبودیم
ترسم برسد موعد آن وعده دیدار
کج دار و مریز ،ساغر و پیمانه
تا اینکه رود، عدو از این میخانه
در گوشه خمخانه چه مخمور شدیم
همچو صنمی، گوشه ی ی بتخانه
مثل مولانا که شمس خود بدید
تو همان شمس منی ای نازنین
خانه ای تاریکم و محتاج شمع
تا که نوری تابد از آن مه جبین
چند سالی همچو یک صیاد سخت
من پی صید تو بودم در کمین
عطر تو از گوشه ی دنجی مدام
بر مشامم می رسد ای یاسمین
من پی وصل تو بودم سالها
تا در آیم من به سلک سالکین
تو ربودی قلب من با ناز خود
مرحبا بر تو هزاران آفرین
من چه خوشحالم که تو مال منی
تو در آغوش منی ای بهترین
آخرش دیدم که قلبم دست توست
شکر گویم نزد رب العالمین
مثل آن لعبت مهپاره شیرین گفتار
صبحگاهان پی یک بانگ غزل میگردی
همچو آن منتظر عشق سر کوچه ی یار
گرچه سیمای تو حوری ست ولیکن مردی
ای که با تصویر تو سر میکنم در نیمه شب
تا بیفتد این دلم از اضطراب و تاب و تب
بارالها چاره ای کن تا ببوسم روی او
من که میدانم به پایان می رسد رنج و تعب
مونس این بیقراری ، قطعه عکسی ساده است
عاقبت روز وصالت می رسد اندر طلب
چشم محجوب چه شهلا شده است
مثل معشوق فریبا شده است
در دلش محشر کبری برپاست
هر کسی محو تماشا شده است
با عشق تو آرام گرفته، این جان
این عشق ز پرده افتاده عیان
ای کاش که زودتر می گفتی:
من عاشقتم برایم امروز بمان
ای عشق نهان بیا ز آن پرده عیان
تو جان منی و من تو را همچو جهان
تفسیر تو از عشق نمیدانم چیست ؟
تفسیر من این است برایم تو بمان
از جانب معشوق ندا می آید
پیوسته ندای هل منا می آید
من در عجبم خانه معشوق کجاست ؟
اینگونه صدای او رسا می آید؟
دور است ز ما ، ولی چه نزدیک شده
از جانب اختر و سها می آید
او آمده پیغمبر جانم باشد
پیکی است که از سوی خدا می آید
حیرت از یک تار موی آن خم گیسوی تو
حسرت یک بوسه از آن گونه جادوی تو
غبطه ی بوئیدن عِطر تَنَت بی انتها
آرزوی ما شده بیتوته در مینوی تو
هاج و واجم کرده آن عکس شکسته توی قاب
کی جمالم میشود روشن قبای روی تو ؟
دانی که چرا عشق تو اینگونه به سر زد؟
یکباره به این قاب دلم باز شرر زد؟
او در پی لیلای خودش بود در عالم
ناگه که خیال تو شبی حلقه به در زد
نیمه شبها با خیالت عشق بازی می کنم
با امید وصلت ای جان ، سرفرازی میکنم
دل پریشانم بناگه روز هجرانت رسد
چنگ در گیسوی بازت ، دلنوازی میکنم
در جرگه عاشقان بسی اسرار است
از حلقه عاشقی گذر دشوار است
بی من مرو در کنام عشاق ، بمان
در مسلخ عاشقی خطر بسیار است
آن عکس پر از ناز که در قاب گسسته
مهرو صنمی بود که اینجور شکسته
صیاد اگر می شکند قلب صدف را
چون منتظر گوهر کمیاب نشسته
بَس دُرّ گرانمایه که در حبس صدف بود
خوشبخت همان دُر که از این دام، بِرَستِه
ای جهان آرای جانم بالهایت باز کن
بهر این دلخسته مجنون اندکی پرواز کن
عمر انسان می رود فرصت برای سور نیست
پس در این اوقات باقی، بزم عیشت ساز کن
اغوا کنی دلم را با آن نگاه مستت
چون یک اسیر وحشی،محبوس در دو دستت
افسار این دلم را، هر جا که می توانی
با خود ببر به یغما صدبار ناز شستت
شب آمد و چون ستاره پیدا شده ای
در ظلمت شب کمی هویدا شده ای
ای انکه سها نام ترا نامیدند
در سینه من غرق تمنا شده ای
می گذارم بگذرد این بار جادوی زمان
تا بدان روزی که این قامت شود همچون کمان
از تلاطم های امواج زمان کشتی رهید
هر کجا لنگر نشیند هست آنجا لامکان
نیمه شب چون میرسد این دل هوایت میکند
بی هیاهو در تپش هایش صدایت میکند
او بیادت عشق بازی میکند در خواب ناز
وای اگر بیدار شد از من جدایت میکند