کاوه بهلولی ۲۴ مهر ۱۴۰۳
منصرف گشتم من از این زندگانی پیشکش
پیر گشتم من ز تطویل جوانی پیشکش
سینهای لبریز از راز مگو من داشتم
فاش شد انبوه اسرار نهانی پیشکش
منصرف گشتم من از این زندگانی پیشکش
پیر گشتم من ز تطویل جوانی پیشکش
سینهای لبریز از راز مگو من داشتم
فاش شد انبوه اسرار نهانی پیشکش
اساس زندگانی ، دل نوازیست
سرآغاز تباهی ، دل گدازیست
جواز پاکبازی سهم آن کس
که در دنیا مرامش ، بی نیازیست
خراشیده روی مرا ناخنم
عجب خود زنی میکند این تنم
نمک گیر صورت شده دست من
که بازنده ی این هیاهو منم
مرحبا آنکس که با عهدش،وفاداری کند
او میان لشکر احرار سرداری کند
پس وفا را پیشه کن در زندگانی،بی گمان
انکه شد اهل وفا، یک عمر سالاری کند
او که پارینه مرا بر ثمن بخس فروخت
با دوچشمان وقیحش به من باخته دوخت
گفتمش قیمت امسال مرا می گویی ؟
'مات ماندم که چرا در اثر شرم نسوخت ؟
بازنده هر آنکس که در این سوق سیاست
اندر طلب امتعه ناب دوان است
دیریست که باشنده آن راست نپوید
چون نغمه در این راسته تار،دکان است
دنیا شده یک صحنه پیچیده تر از شطرنج
گاهی سَیَلان شوق، گاهی فوران رنج
آشفته و دلواپس ، تکلیف نمیدانیم
یارب بِرَهان ما را ، از این تله ی بغرنج