آخر پاییز آمد جوجه ای در لانه نیست
می رَمَد یک مرغ ازجایی که آب و دانه نیست
مثل آن جوجه پریشانم زدست روزگار
می گریزد آدم از آن خانه که،کاشانه نیست!